|
لمکده | ||
|
تکنیک های واکنش به انتقاد: مقدمه: یکی از بزرگترین مزایای نقد،ارتباط راحت و مثبت ما با ابعاد مثبت و منفی شخصیت خود ماست. واکنش تند ما در برابر انتقاد بیانگر وجود خلاهایی در شخصیت ما(از جمله فقدان اعتماد بنفس، فقدان مهارت های ارتباط) و آمادگی برای پذیرش سلطه دیگران است. زیرا واکنش تند ما احتمالا نشان دهند این است که آمادگی داریم رای و نظر دیگران را بر خود مقدم بدانیم و تحت تاثیر آنها قرار بگیریم. و چنانچه ما با انتقاد به درستی واکنش نشان ندهیم، ممکن است چنین نقطه ضعف هایی تا پایان عمر باقی بمانند و همه روابط ما را تحت تاثیر قرار دهند. برای مثال کسی که ارتباطش را با کل فامیل با عنوان "دوری و دوستی" قطع می کند یا این که می گوید " اصلا حوصله متلک شنیدن یا کلفت شنیدن را ندارم " در واقع از نقطه ضعف های خودش فرار می کند٬ در حالی که این ضعف ها در شخصیت خودش هستند و آنها را در هر رابطه ای وارد می کند و تنهایی همیشگی را برای وی به دنبال خواهد داشت. اما پرسش این است که در برابر انتقاد به چه شیوه ای پاسخ بدهیم. همان طور که گفته شد، ابتدایی ترین پاسخ ما به انتقاد از نظر هیجانی "احساس گر گرفتگی" و از جنبه منطقی "دفاع" است. دفاعی که ناشی از نگرانی و تشویش روبرو شدن با انتقاد و ترس از طرد و تحقیر شدن است. و بیان کردیم که این واکنش کم و بیش خودکار و ناهشیار است. ما بر اساس "نیت" طرف مقابل و این که به چه منظوری انتقاد می کند شیوه های واکنش را به دو دسته تقسیم می کنیم. آیا انتقاد برای بهتر شدن ارتباط صورت گرفته است یا به منظور سلطه جویی و ایجاد احساس تقصیر و گناه ؟ بنابراین معیار را بر نیت طرف مقابل که قرار دهیم واکنش های متفاوتی نشان خواهیم داد. 1- کاوش در انتقاد: بهترین واکنش در برابر انتقاد به ویژه در روابط پایدار و صمیمی این است که از طرف مقابل بخواهیم توضیح بیشتری بدهد. چنین واکنشی نه تنها باعث می شود که به عمق انتقاد پی ببریم بلکه این پروسه نتایج سودمندی داشته باشد که در مقدمه اشاره شد. الف: پی بردن به نکته ای تازه درباره رفتار خودمان ب: آشنایی بیشتر با نگرش طرف مقابل ، ج: یادآوری این نکته به طرف مقابل که انتقاد چیزی نیست که باعث کدورت و دلگیری بشود، بلکه می تواند موجب نزدیکی بیشتر، ابراز وجود و صمیمیت مضاعف شود. بنابراین به جای دفاع - ابتدا گوش می دهیم و برای پی بردن به دلایل انتقاد این سوال ها را می پرسیم: - از او می خواهیم توضیح بیشتری بدهد( می شه توضیح بیشتری بدهی ؟ منظورت چیه؟) - از او بخواهیم مصادیق رفتاری از انتقاد خود را توضیح دهد( می شه بگی کی چنین چیزی را از من دیدی؟ می شه یکی از رفتارهایم را نشانه این حالت –مثلا بی توجهی است را بگی؟ یه مثال می زنی؟ یه نمونه بگو کی این طوری بوده ام؟ - علت ناراحتی فرد را از رفتار خودمان بپرسیم( این کار ایرادش چیه؟ چرا این کار تو را ناراحت می کنه؟ چه اشکالی داره؟ ادامه دارد...
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:1 ] [ حمید ]
در مدت شصت ماهی که توی جبهه ها بودم ٬بسیجی های زیادی دیدم که مفت مفت جانشان را از دست می دادند. بسیجی ها نوجوان های کم سن و سال حدود پانزده تا بیست و پنج ساله بودند که بزرگترین نشانه دارایی و مهارتشان احساسات خام و بی حد حصرشان بود که آنها را از بقیه جدا می کرد. مسن ترین آن گروه من بودم که نزدیک چهل سال داشتم. حتا می توانستم تصور کنم خیلی از آنها شناسنامه شان را دستکاری کردنده اند تا بتوانند بیایند جبهه. حتما خیلی از پدر و مادرهای این بچه ها به مسجد محل رفته اند، کلی گریه و التماس کرده اند که" اخوی این پسر ما هنوزبچه است درسش مانده، الان برایش زوده که اسلحه دستش بگیره، داغه نمی فهمه شما بزرگواری کنید و نفرستیدش". لباس خاکی و کلاهی که آنها می پوشیدند از بس گشاد و بد قواره بود توی آن گم می شدند. در مقایسه با آن سربازهای بعثی که آدم از دیدنشون زهر ترک می شود، ابهتی نداشتند. خودم یک بار کم مانده بود توسط سه تا از آنها کشته بشوم. تو سنگر کنار نیزار ها نگهبانی می دادم که صدای خش خش و تکان خوردن نیزارها باعث شد چرتم پاره بشود. تا آمدم به خودم بجنبم دیدم سه تا آدم هیکلی و غول پیکر با لباس سیاه براق از زیر آب بالا اومدند. شانس با من یار بود که تفنگم در حالت آماده بود بی اراده بستمشان به رگبار. لوله تفنگم بین آن سه نفر می چرخید و همین طور گلوله ها بین شان تقسیم می شد. اولی که از همه به من نزدیک تر بود زود مرد. حتا نمی فهمیدم گلوله به کجایشان می خورد. نشونه گیری در کار نبود. همان طور که شلیک می کردم عقب عقب هم می رفتم تا دستشون بهم نرسه. دومی هم زود جان داد . سومی کم کم داشت پایم را می گرفت اما لباس سنگین و خیس قواصی اش نزدیک شدنش به من را کند کرده بود . من دیگه روی پشتم دراز کشیده بودم و نگاهش می کردم که در یک قدمی من جان داد. داشتم از ترس می مردم. اگر دیر جنبیده بودم با سر نیزه سرم را گوش تا گوش بریده بودند. و احتمالا این کار را با بقیه کسانی که تو سنگر ها استراحت می کردند انجام می دادند و بعد دوباره لای نیزار ها گم و گور می شدند. این ها نیروهای ویژه گارد صدام بودند. قد بلند، بدن ورزیده و مهارتشون با بقیه سربازهای عراقی هم فرق می کرد. خیلی فرز و چالاک بودند. تعداد زیادی از نوجوان های دبیرستانی که به جبهه آمده بودند توسط گاردی ها شب ها سر بریده شدند. اما همه این بسیجی ها با فشنگ و سرنیزه سربازان عراقی کشته نشدند. انگار بعضی ها از زندگی روزمره شان یا از دست پدر ومادرشان به استقبال مرگ آمده بودند. کسانی که حتا به ساده ترین مهارت های جنگی بی اعتنا بودند یا بی احتیاطی می کردند. ما پشت خاکریزی بودیم که با بعثی ها پانصد متر بیشتر فاصله نداشتیم. حتا خیلی وقتها صدای خنده و فریاد کشیدن دستور دادن فرمانده آنها را از میان صدای گلوله ها و انفجارها می شنیدیم. خط فاصله بین ما و آنها زمین باتلاقی و پوشیده از نیزار سبز و بلند بود. مرگ در دو قدمی ما بود. خوف شبیخون آنها آن قدر به ما نزدیک بود که برای زنده ماندن همه مهمات را مثل ابزار یک مکانیک دور و برمان ریخته بودیم. روی همه گونی های نزدیک سنگر نارنجک گذاشته بودیم که اگر حمله کردند ابزارمان دم دست باشند چون فرصتی برای پیدا کردن صندوق چوبی مهمات نداشتیم. این به ما قوت قلب می داد. بیشتر از همه نارنجک به کارمان می آمد. مزیت نارنجک این بود که برای دشمن صفیر تیز انفجارش از خود تکه هاش دلهره آورتر بود. بین آن بسیجی ها محمدعلی از بقیه باهوش تر بود. بلند قد بود. ریش بلندش سن او را بیشتر نشان می داد. او زبان عراقی ها را یاد گرفته بود و بیشتر وقتها که خبری ازش نمی شد می فهمیدیم که بی سر و صدا برای تجسس به میان نیروهای عراقی رفته. چندین بار موقع برگشتن از عملیات نزدیک بود نیروهای خودی او را با دشمن اشتباه بگیرند، اما او با تیز بینی، با داد زدن و اسم افراد را بردن جانش را نجات می داد. وقتی هم می آمد آنچنان خسته بود که نای راه رفتن نداشت. -رسیدن به خیر نبودی ممد! محمد علی: رفته بودم یه سر و گوشی آب بدهم . - چطوری بین آن همه سرباز عراقی تو را تشخیص نمی دهند؟ جوابی نداد سفیدی چشمانش از بی خوابی سرخ شده بود. راه که می رفت به جای رد پا٬ شیاری در پشت سرش کشیده می شد. بی احتیاط در بین آن همه مهمات راه می رفت. وقتی بین آن همه دشمن بود حواسش جمع تر بود. اما پیش ما آن قدر احساس امنیت می کرد که فراموش می کرد هنوز در جبهه است و خطرهایی که در اطرافش بود را نمی دید. محمدعلی خودش را در یک قدمی سنگری می دید که می تواند روی زمین نم دار آن بی دغدغه ساعت ها بخوابد. در راهرویی که با گونی های پر از خاک به طرف سنگر ما قدم بر می داشت که ناگهان صدایی شنید که برایش آشنا بود. تق... ضامن نارنجکی رها شد. صدا به تندی برق ابرهای آسمان به گوشش رسید اما سلول های مغزش خسته تر از آن بودند که به او یادآوری کنند که بعد از هر نوری صدای مهیبی هم خواهد آمد. مثل همان روزهایی که در پشت شیشه اتاق خانه رعد و برق آسمان حیاطشان را تماشا می کرد. حلقه ضامن نارنجک را دید که هنوز به نخ گونی دم سنگر آویزان بود. به فانسقه اش نگاه کرد. نارنجکی بین هشت نارنجک دیگر دور کمرش بدون ضامن بود. دستانش خسته تر از آن بودند که فانسقه را باز کنند و همه آن باروت های بسته شده به کمرش را به طرفی پرت کنند. الله اکبر.... صدایش به بلندی یه رعد و برق بود. ما با شنیدن تکبیر و انفجار از سنگر بیرون پریدیم. بدن محمد علی مثل قاچ شتری هندوانه ای خورده شده، غرق در خون بود. فقط سر و پاهایش سالم مانده بود. نای ناله کردن هم نداشت. [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:4 ] [ حمید ]
سال های دانشجویی من در دانشکده پزشکی به یادگیری مهارت های احیا گذشت. کارم شده بود پانسمان و بخیه زدن به زخم های جماعتی که نالان به بهداری محله هجوم می آوردند. کار سختی نبود اما شاید برای خیلی ها دیدن پارگی زخم های باز و دیدن خون چندش آوره باشه. جنگ شروع شده بود و سربازی من همزمان شده بود با اولین روزهای جنگ. قرار بود کاری که توی بهداری انجام می دادم را در منطقه جنگی هم انجام بدهم. ادواتم یک سوزن و نخ برای دوخت و دوز٬ باند ٬ قیچی و یک برانکارد برای نعش کشی بود. به من می گفتند امدادگر . روزهای اول پشت جبهه مشغول تعویض باند و مداوای زخم مجروحان بودم تا این که روزی قرار شد همراه پزشکی به خط مقدم جبهه اعزام بشوم. رفتم جایی که از چهار طرف گلوله و خمپاره می بارید. کشته ها را برای انتقال به سردخانه روی هم تل انبار کرده بودند. عده ای سرشان با گلوله آر.پی.جی پریده بود و تن بی سر داشتند. یکی از هم رزمانشان می گفت: " وقتی سرش پرید تا ده دقیقه بدنش بالا و پایین می پرید و راه می رفت. مثل مثل مرغ سر کنده آن قدر تو خاک غلط می خورد تا آخرش خسته شد و مرد". مردم از بیماری فقط قشنگ هاش را شنیده اند٬ مثل بیماری قلب یا شکستگی دست و پا ٬اما دردهایی هم هست که گاهی آدم عارش می شود به زبان بیاورد . مثل وقتی ترکش یا گلوله ای به آن جای آدم بخورد. این دردمندها نمی گویند٬ و زبان باز نمی کنند تا عفونت کار را به جاهای باریک می کشاند بعد به درمانگاه می آیند. دردها و مشکلاتی توی منطقه جنگی هست که توی شهر عادی کمتر پیش می آید . مثل موج انفجار که در ظاهر هیچ نشونه ای از زخم و شکستگی نمی بینیم اما ممکنه است آدم را از پا در بیاورد. نوجوانی بود که تازه پشت لبش سبز شده بود و ریش کم پشت و تنکی داشت. زمان زیادی نبود که به جبهه اعزام شده بود. پسری خجالتی که چشمّاش به زمین دوخته شده بود. وقتی توی چادر دیدمش از چروک های دور چشمش درد را می شد دید اما ظاهرش مشکلی نداشت. نه زخمی ٬ نه خونریزی هیچی. لب تخت نشست . صبر کردم خودش دردش را بگوید. صورتش از آفتاب سوخته شده بود. گفت: -"آدم مریض بشه اما درد مسخره نگیره . جوانی خوبه اما یه وقتهایی خیلی هم خوب نیست و اون وقتیه که قسمتی از بدنت که تو اون شرایط باید آرام باشه و بگذاره دست و پایت کارش را بکنه ٬ خودنمایی کنه و همه چی را خراب کنه". ساکت شد و لبخند تلخی زد اما فقط یه طرف صورتش با این خنده همراه شد. پوست صورت آفتاب سوخته اش تا نزدیک گوشش جمع شد و دوباره ساکت شد. : -"آقا مجید اجابت حاجتم سخت شده. دستشویی که می روم از ترکش خمپاره هم دردناک تر شده. " من گفتم نفهمیدم : گفت: -"می دونم خمپاره که می آید باید درازکش بشم و در هر حالتی هستم خودم را به زمین بیاندازم. شما که می دونید این نقل ونبات هایی که سر ما می ریزند شب و روز که نمی شناسد. شب خوابیده بودم بیرون سنگر که خمپاره ای ترکید من در اون لحظه در حال معاشقه با پری رویایی بودم در خواب و خیال . آنتن ٬تنها عضو بدن من بود که افقی نبود و عمود شده بود همین .موج انفجار خمپاره زده ناکارش کرده. خندید و من هم خندیدم اما می بایست شکستگی اش را آتل می بستم و او را به پشت پرده فرستادم و به داد درد کشنده اش رسیدم. [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:59 ] [ حمید ]
می دونید وجه اشتراک همه دیکتاتورهایی مثل صدام ، بن علی و مبارک ،اونایی که مردن و اونایی که قراره سالهای بعد به دنیا بیایند و روح و روان یه ملت را شخم بزنند که بگویند من از شما بهتر می فهمم چیه؟؟؟ این که همشون حسن نیت دارند. هیتلر قصد خیر خواهی داشت ، مدیریت بن علی رفاه پنج درصدی به همراه داشت. ایضا همین قاعد سرزمین لیبی.....این جمله کلیدی را داشته باشید تا بگم تو خیلی خانواده های ایرانی هم که یه دیکتاتور فسقلی هست و ادعای همه چیز دانی داره همین حسن نیت وجود داره. این مقدمه را گفتم تا بگم فکر نکنید فقط دیکتاتور ها انتقادپذیر نیستند ما هم ممکنه به سبک و اونا رفتار می کنیم. همه ما از نقد برآشفته می شویم و گارد میگیریم مثل یه بوکسر که مشتش را جلو صورتش گرفته. اما چرا؟؟؟؟ اصلا تا حالا فکر کردید که چرا وقتی کسی از کار ما یا حرف زدن ما ایراد می گیره حالت تدافعی می گیریم چرا عصبانی می شیم؟ چرا سعی در انکار کردن اون ایراد بر می آییم و در سطحی بالاتر مثل استالین دو میلیون آدم را سر به نیست می کنیم؟ یا در سطحی پایین تر مثل مبارک زندان ها را به اتهامهای واهی و مبتذل انباشه از منتقدین می کنیم ؟ شاید این پست من خیلی طول بکشه اما فکر می کنم اگه یه حرف حسابی تو زندگی ام یاد گرفتم همین مطلبه (این که چطور مثل یه دیکتاتور رفتار نکنیم).....پس می نویسم برای کسانی که این وبلاگ را می خونند. توضیحش اینه که بچه آدم مثل یه کره اسب دو ساعت بعد سرپا نمی ایسته و بالا پایین بپره.... خیلی ضعیفه و این ضعف باعث وابستگی شدید اون به مادر و در درجه بعد به پدر می شه.از همون اول می فهمه که " سرچشمه ارضاء همه نیازها بیرون خودشه" بهشت ،نگاه محبت آمیز مادره و خنده پدر حکم پشتوانه اون تو این دنیاست ، حرفشون وحی منزله. تا این جا که روشن بود نه؟............ باطبع اگه خنده والدین بهشت باشه بی غذایی، بی محلی، بی محبتی،حبس تو اتاق تاریک، کتک، سرزنش و.... هم برای بچه جهنمه. بچه کم کم بزرگ می شه ،هرچی دور و برشه تو سوراخ دهانش می بره و مادر گاه با تندی (البته از سر مهر) لنگه کفشی که دست بچه است را می گیره. بچه گیج می شه که چرا خنده مادر محو شد و مگه خودشون با این کفشا بازی نمی کنند من هم الان بازی می کردم خب........ چهار دست و پا به هرجایی سرک می کشه ..... به پریز برق نزدیک می شه، به سماور، به چاقو، راه پله شاشیدن و ریدن را هم اضافه می کنم............ همه این ها خطری است برای بچه. والدین از روی غریزه برای زنده ماندن اون از روی خیرخواهی حتا کتک می زنند........... به سماور دست نزن که جیزه... و اخم.... می کنه که بفهمه که این خطر داره ............ اما نکته اصلی که می خواهم بگم این جاست که بچه رابطه منطقی خطر- اخم مادر را تشخیص نمی دهد و نمی تونه تحلیل کنه، فقط می فهمه بین کارهایی که اون می کنه و داد و بیداد والدین ارتباط هست. بچه فقط می فهمه اشتباهی کرده و مادر هم ترش کرده. و گفتیم برای بچه ای که به این هستی پر اضطراب پرت شده اخم مادر ویران کننده است. معادله شکل گرفته..... اشتباه کردن = بد بودن = بی محلی=بی محبتی= طرد شدن از اجتماعی که برای بقا به اون نیاز داریم. و هیچ کس دوست نداره "بد" باشه . خب بچه هم از همون اول یاد می گیره برای این که طرد نشه، تحقیر نشه زیر بار انتقاد و اشتباه نره. الان هم که ما بزرگ شده ایم، رئیس شده ایم، مدیر شده ایم، استالین شده ایم.... وقتی کسی می خواد با حرفهاش حالی ما بکند که اشتباه کردیم و از ما انتقاد بکنه یه دفعه به طور" ناخودآگاه "یاد اون موقع می افتیم که ضعیف بودیم و از ترس آدم بد بودن حرف منتقد را نمی پذیریم، کارمون را توجیه می کنیم،و اگه زورمون برسه سرش داد می زنیم و ........ آخه هنوز هم برآورده شدن خیلی از نیازهای ما وابسته به دیگرانه. و ما برای حفظ وجه خودمون و این که بد نباشیم و اون بلاهای دوران بچگی سرمون نیاد داد و بیداد راه می اندازیم. راه بهتر انتقاد کردن: 1- اول از همه تبدیل این معادله ای که تو بچگی تو ذهنمون شکل گرفته به نامعادله است. اشتباه کردن مساوی بد بودن نیست.این که اگه اشتباه کردیم احساس بد بودن و طرد شدن نکنیم. این طوری شهامت بیشتری برای پذیرش انتقاد داریم. چون می فهمیم اگه کسی از ما انتقاد کرد هنوز هم رابطه گرمی با ما داره. هنوز هم به ما احترام می گذاره. هنوز هم ما را دوست داره. پس اگه از انتقاد فراری هستیم مسئولیت و پیامد اشتباه نیست ؛ ترس از تحقیر و طرد شدنه که باعث می شه ما زیر بار انتقاد نریم. 2- باید یه طوری از طرفمون ایراد بگیریم که احساس" آدم بد بودن "بهش دست نده. چطوری؟ این که انتقاد به رفتار قابل مشاهده اون باشه نه کل شخصیت طرف. "تو بی فکری" ،"تو درک نمی کنی "حمله به شخصیت طرفه ...... اما اگه بگیم "توقع داشتم یه زنگ بزنی" رفتار قابل مشاهده است. این جوری اون می فهمه هنوز انسان خوبیه، هنوز برای ما محترمه. رفتار بی نظمی یه کارمند یا دختربچه بی شخصیتی نیست. 3- به جای کلی گویی و کوبیدن طرف مقابل به رفتارهای جزئی، عینی و قابل مشاهده اشاره کنیم و طرف بتونه اثرات احساسی رفتار خودش را ببینه. یعنی اگه انتقاد ما اطلاعاتی به طرف مقابل نده فایده ای نداره. آدما باید انگیزه ای داشته باشند برای اصلاح رفتار خودشون و اون این که ما اطلاعات دقیق و روشن و مشخص بهشون بدیم. 4- باید یاد بگیریم اشتباه گاهی خلاف جریان آب شنا کردنه. این می تونه زمینه خلاقیت و نو آوری باشه. مثل همون کاری که گالیله کرد. از نگاه همه مردم اون زمان گالیله خل بود و اشتباه می کرد. یا ادیسون که هزار بار برای اختراع لامپ الکتریکی اشتباه کرد اما تو هزار و یکمی لامپ را اختراع کرد. غلط نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه. به قول سعدی "به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل"
و اما فنون که در پست بعدی درباره اش صحبت خواهم کرد. [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:47 ] [ حمید ]
پدر بزرگ هیچ وقت حاضر نشد روی صندلی و مبل بنشیند. می گفت:" راه رفتن روی پرزهای قالی پاهایم را حال می آره. روی قالی که راه می رم انگار تو یه باغ قدم می زنم". همه اتاق های تو در توی خانه پدر بزرگ با قالی های لاکی رنگ دست باف فرش شده بود. کف اتاق ها پر گلهای رنگ و وارنگ و شاخه های در همی بود که هیچ وقت برگشون زرد نمی شد . اتاق ها اگه خالی خالی هم که بودند با این دار و درخت توی قالی ها پر بود از رنگ و زندگی. پدر بزرگ همیشه جای خاصی برای نشستن داشت. بالای اتاق- زیر تاقچه ای که شاهنامه فردوسی با دو تا شمع دان و یه آینه توی اون بود- اونجا به مخده تکیه می داد. دو تا چیزی جز زندگی او شده بود یکی همین شاهنامه بود و دیگری عصای چوبی کنده کاری شده ای که شاخه های درخت از پایین عصا در هم می پیچیدند و تا زیر دسته براق اون بالا می اومدند. وقتی به مخده تکیه میداد عصا را موازی با پای ورم کرده اش می گذاشت و کتاب می خواند. اون بعدظهر تابستون هوا گرم بود و ما عرق ریزان در پی هم در حیاط بزرگ و در اندشت در پی هم می دویدیم. گرما همه حتا پدر بزرگ را خواب فرو برده بود. شمشیری می خواستم که همه را به کمک آن شکست دهم. شوالیه ای بودم تا همه را با چکاچک شمشیر از میان بردارم. ناگهان فکری به سرم زد . پاورچین به اتاق پدربزرگ خزیدم. از لای شاخه های گل های قالی عصای پدربزرگ را دیدم که کنار تنگ آب دراز کشیده بود. به نرمی یه مه خودم را به عصا رساندم ٬آن را برداشتم و سریع خودم را به حیاط پیدا کردم. زری ، دختر خاله وقتی عصا را در دست من دید جیغی کشید و گفت نباید به عصا دست می زدم اما من با داشتن عصا احساس قدرت می کردم. به حرفای او توجهی نکردم و به دنبالش افتادم. هر کس شمشیری چوبی در دستش بود و می جنگید. در همین لحظه خودم را در محاصره دشمنان دیدم خواستم ضربه ای بزنم و فرار کنم اما آنها جا خالی دادند و سر عصا به داربست درخت انگور خورد و از وسط نصف شد. در آن گرما احساس کردم همه تنم از سردی یخ زد. نفس همه در سینه حبس شده بود. همه به نصف عصایی که در دست من بود خیره شده بودند. اگر پدر بزرگ بیدار می شد و عصایش را شکسته می دید ناراحت می شد و حتما کتک مفصلی از پدر می خوردیم. [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 12:7 ] [ حمید ]
اولین باری که جلال را دیدم تو محوطه دانشگاه جرج واشنگتن بود. جلال از کشور اردن برای ادامه تحصیل اومده بود. مردی قد بلند و خوش تیپی و خنده رویی بود. من هم یه سال قبل از انقلاب به عنوان دانشجوی ممتاز با بورسیه دانشگاه تهران عازم کشور آمریکا شده بودم. گاهی وقتی تو یه شهر غریب باشی یه نفر که کمترین مشترکاتی هم که با تو داشته باشه حکم آشنای قدیمی تو را داره و زود باهاش اخت می شی. جلال برای من حکم یه مشرقی آشنا شد. من آدم خیلی خجالتی بودم اما جلال بسیار آدم خوش مشرب و خوش صحبتی بود . زود با همه دوست می شد. خیلی هم دنبال کار پیدا کردن و پیدا کردن فرصت های مختلف برای من بود. یه روز به گفت:" برو فلان موسسه یه دستیار پژوهشگر می خواهند". این کار همیشگی اش بود انگار که یه احساس مسئولیتی می کرد. یه روز ازش پرسیدم جلال برای چی این قدر به فکر منی؟ اون هم در جواب گفت:" قوی شدن دوستای من قوی شدن منه" این بود که ما خیلی با هم صمیمی شدیم و من خصوصی ترین مسایل اون را می دونستم. جلال به کسی نگفته بود که زن و بچه داره . دخترهای کلاس همیشه دور و برش می پلکیدند. جلال هم خیلی خوش صورت و خوش صحبت بود. با دخترهای زیاد دوست بود. شاید اونا قصد داشتند با جلال ازدواج کنند اما جلال اهل ازدواج نبود. اهل عیش و خوشگذرانی بود. تعداد دخترهایی که با اون دوست بودند از دستش خارج شده بود. بعض هاشون خیلی دلبسته جلال شده بودند. اما جلال کار خودش را می کرد. یه طوری برنامه ریزی می کرد و با دخترا قرار می گذاشت که نفر بغلی هم نمی فهمید. ولی یه اتفاقی افتاد که دخترها به صرافت افتادند و به راز او پی بردند جلال این طور برایم تعریف کرد:
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 12:4 ] [ حمید ]
قراره امسال شیر گاوهای استان های کویری برکت پیدا بکنه. وزرات کشاورزی قراره این سبزه هایی که ما روز سیزده تو دشت و خیابون پرت می کنیم را جمع کنند و ببرند به گاوهای گرسنه بدهند. چون سبزه ارزش غذایی بالایی داره و شیر پر چرب تر خواهد شد. [ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 13:17 ] [ حمید ]
جماعتی سیاه پوش و گریان دور از خانه و محل زندگی٬ گرداگرد اتاقکی متروک٬ حلقه زده بودند. آجرهای چهار دیوار بلند اتاقک با سیمان سفید پوشیده شده بود و آجرهای نم کشیده پایین دیوارها در اثر رطوبت از بین سیمان کثیف شده خودنمایی می کردند. همه از شنیدن اسم این چهار دیواری چهارستون تنشان می لرزید. جوی پر آبی این مکان خوفناک را از محل زندگی مردم جدا می کرد . این سوی جوی آب مرگ بود و سوی دیگر آهنگ زندگی. زنان غمگین با چشمان قرمز و متورم در پشت در ایستاده اند. کریم با خود اندیشید: " شور و نشاط هم از مرگ بر می خیزد . جمع شدن این آدمها برای خودشون هم خوبه. و این هم دلیلی٬امروز همه خبر دار شده اند که پدر ما مرده است٬جماعی برای بدرقه آمده اند که گاهی در طول عمر مرحوم سلام هم نمی دادند . این ها برای دور هم جمع شدن آمده اند. آدم نبود که نشان دهد پدرم آدم اس. گاهی خوب می شد از این کارها بکنیم . حدس بزنیم که اگر فلانی زمان مرگش فرا برسد چند نفر جمع خواهند شد؟ و دست غم و حسرت بر پیشانی می کوبند؟ خبرشان کنیم٬ .....اما قبل از مرگ . و به شادی و پایکوبی بپردازیم که هی....... فلانی این جمع را در زیر تابوتت خواهی دید و بدن تو بر شانه و دستان این جماعت روان خواهد بود کاری که در قبایل آمریکای لاتین برای مردگان می کنند .جشن و خنده و پایکوبی و رقص. آنها معتقدند رفتگان از این دنیای فانی رهایی یافته اند. ". جمعیت هر لحظه بر تعدادشان افزوده می شد. ولی فرزندان ذکور از همه خواهش کردند که ما را با پدرمان تنها بگذارید که می خواهیم وداع آخر را با او داشته باشیم. جمعیت مردی را که گویی هزاران سال است در خواب مانده٬ با فرزندان تنها می گذارد. فرزندان همه مغوم و برخی گریان هستند . در این میان فرزندی شوخ طبع هست که البته همه برادران و پدر او را به سبکسری می شناسند. در این مرده شور خانه که بدن عریان بر تختی بی حرکت مانده٬ از آنها می خواهد به جلوتر بیایند. آنها دست بر پیشانی٬ با کندی برای شنیدن سخن به طرف جسد می روند و برگرد پدر حلقه می زنند. همه بر اندام خاموش پدر خیره مانده اند. لحظات خنده پخش شده در صورت پدر٬ خشم پیچیده شده در دستان ٬ کمربند رها شده فضای حیاط خانه٬ خستگی و مشاجره با همسر از جلو چشمشان می گذرد و او که همه زندگی و خوف از حضورش می بارید اکنون قادر به پاک کردن عرق از پیشانی اش نیست. مثل زمانی که با شصت دست این کار را می کرد. کریم همه را به سکوت و توجه فرا می خواند. " امروز روز وداع ما با پدر است می خواهم راز ناگفته ای که ما از آن وجود یافته ایم را بر ملا کنم. می خواهم برای اولین و آخرین بار وجود بخش خودمان را به شما نشان دهم و به یاد شما بیاورم که ما چگونه هستی یافته ایم......... در این موقع که دست چپش با ضرباهنگ کلامش در هوا می چرخید و خطابه سر می داد به زیر پتو به قسمت شرمگاه پدر لغزید و سر پلنگ در پتو را به کناری زد و آلت تناسلی فسرده پدر را قایم نگه داشت و گفت: این است راز بقای ما........ همه بین خنده و گریه در نوسان بودند اما بین اشک و آه ناگهان خنده در بین کاشی های مرده شور خانه ترکید ٬ انعکاس یافت و از پنجره های کوچک بالای دیوار بلند به بیرون بین زنان و دختران اطراف پراکنده شد. [ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 10:8 ] [ حمید ]
درخت ها دوران هایی دارند٬ نونهالی ٬کودکی و بزرگسالی و دوباره همین قصه هر سال تکرار می شه درخت ها هر سال بهار متولد می شوند عروس می شوند شکوفه می زنند تابستون چاق و چله می شوند و پاییز برگهایی که از موندن رو شونه شاخه ها خسته شده اند با هر وزش بادی پرواز می کنند و می روند و آخر سر زمستون٬ تو سفیدی ملافه برفی به یه خواب زمستونی می روند و هر سال این تولد هست٬ تازگی بلوغ و خواب عمیق. اما قصه ما فرق می کنه. یه بار به دنیا می آییم کودکی و نوجوانی ٬ جوانی و بزرگسالی و کهنسالی و بعدش هم مرگ. هر سال دوباره به دوران کودکی و تولد بر نمی گردیم بلکه هر روز از کودکی و جوانی مان فاصله می گیریم. انگار یه درخت چنار یا سرو برد بیشتری می کنه از این زندگی. [ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 8:16 ] [ حمید ]
همیشه عید برای من با بوی چرم کفش های مشکی٬ تداعی میشه . کفش که می خریدیم سرم را می کردم تو کفش یه نفس عمیق می کشیدم انگار تازگی از بوی چرم بلند می شد. نوروز با لباس های نویی که از پوشیدنشون در شب عید خجالت می کشیدم تداعی می شه. روزهایی که همه دغدغه پدر و مادرها خریدن لباس نو برای بچه هاست و در هر حالی که باشند این روزها را بیشتر به فکر بچه ها هستند و سعی می کنند به بچه ها خوش بگذره . روزهایی که هر کدوم از ما ولع خوردن شیرینی و شکلات هایی را داشتیم که شیرینی اش تمومی نداشت. درسته الان دیگه از خوردن شیرینی کام تلخمون شیرین نمی شه اما اون روزها دنیا و خوردنی هاش یه مزه و حس دیگه ای داشت. آیا این دنیا و گذر عمر و خوشی هاش به ذهن ما ارتباط داره؟ یعنی اگه ما بتونیم همون حسی که در دوران کودکی داشتیم را زنده کنیم باز هم شاد خواهیم شد؟ منظورم این که طبیعت که عوض نشده ٬بهار ٬شکوفه او هوا و طبیعت زیباست پس چرا ما دیگه احساس شادی نمی شیم؟می شه مثل بچگی از چیزای کوچیک شاد شد؟ می شه مثل یه بچه دوباره به دنیا نگاه کرد؟ این که چیزای کوچیک دوباره بتونه ما را شاد کنه؟ معمولا غمگین که می شیم به خاطر این که درباره گذشته یه فکری می کنیم که ای کاش چنان نمی شد. غمگین شدن ما به تحلیل ما از گذشته بر می گرده اما دلشوره و اضطراب هم معطوف به آینده است که نگران فردا هستیم. اما بچه که بودیم نه به گذشته کار داشتیم نه به آینده . این راز شادی ما بود. کاش ما هم مثل یه مگس حافظه مان سه ثانیه بیشتر ذخیره نداشت بعد همش شاد بودیم! [ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 15:17 ] [ حمید ]
آدما برای این که روحیه خوبی داشته باشن دست به کارهای زیادی می زنن مثلا مسافرت می رروند یا لباس نو می خرند و این خرید کردن بهشون روحیه خوبی می ده. اما زندگی صنعتی هر چقدر هم که راحتی و آسایش آورده یه چیزهایی را هم گرفته و اون فاصله گرفتن ما آدما از طبیعته. تو زندگی یه روستا آدما شاد ترند .شاید به این دلیل که هنوز از طبیعت فاصله نگرفته اند. همون دیوار های خشت و گلی و دیوار های اجری را مقایسه کنید با این فلز های بی روح نقره ای و طوسی رنگ که روکش هر ساختمانی شده. کاری که امروزه مهندس ها با محصولات چینی ساختمان ها این طور بزک می کنند. نو و شیک هست اما روح نداره. اون رنگ قهوه ای آجرها و پریدگی گوشه هاشون و کاهگل های که لطافت رنگ و بوی خاکی که موج می زنه را با این رنگ های تیز و بی روح مقایسه کنید. یه جایی می خوندم اولین باری که آدم ها حیوونا را به کار گرفتند زمانی بود که آدم آتیش را کشف کرد و جانوران از ترس تاریکی دور آدم ها جمع می شدن. ....دور آدم که نه دور آتیش. انگار که اونا هم از تاریکی می ترسیدند. کم کم آدما یاد گرفتند که از این حیوون های زبون بسته که از ترس دورشون جمع می شدند است بیگاری بکشند. این سرویس دهی حیوونا سالیان سال ادامه داشته. همیشه حال آدما را خوب می کردند. از شیر دهی یه بز بگیر تا صدای یه بلبل و کبوتر و ............ به نظرم خوبه برای درمان افسردگی ٬ناامیدی ٬ چندتا مرغ حنایی بدیم دست این آدمای دل مرده بگیم برو جوجه بیار. دوباره تاکید می کنم نه از این مرغ های سفید بد قواره که تو مرغداریها تولید می کنند .. نه از اون مرغ هایی که اصطلاحا "کپ" هستند و روی تخم می خوابند. از اون مرغ های تپلی که تو قد قدشون آهنگ زندگی موج می زنه و راه رفتنشون این قدر با اعتماد بنفسه که آدم از دیدنشون حال می کنه. مراقبت از یه مرغ کپ ٬ دونه دادن ٬ آب دادن حس مراقبت را تو آدم زنده می کنه. دیدن جوجه هایی که نوک می زنن به پوسته زندانی که توش هستند و در می آند....... صدای جیک جیک کردنشون... رنگ های طلایی این جوجه ها به نظرم حس زندگی را می تونه تو آدم تقویت کنه و شادی و امید بیاره. [ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 12:44 ] [ حمید ]
عید نوروز این عید باستانی و تقارن بهار زندگی با تقویم زمانی را به همه تبریک می گم. برای همه آرزوی سال خوب و خوش دارم. [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 15:36 ] [ حمید ]
برای درشت کردن متن لطفا اctr را با + فشار دهید حالا که طبیعت داره از خواب زمستونی بیدار می شه و قراره لباس نو خودشو تنش کنه٬ حالا که قراره شکوفه و برگ های نورس٬ نسیم خوش و فرح بخش و پرنده های آوازه خون بیان و دلمون شاد بشه طبق یه عادت همیشگی ٬ طبق یه آرزوی دور برای زدودن کینه و کدورت دوست داریم این روزا دلمون را خونه تکونی هم بکنیم. این آرزو فقط یه آرزو دست نیافتنیه چون تا وقتی آدما این همه با هم اختلاف دارن و نگاهشون با هم متفاوته این اختلاف ها و مشکلات هم هست. اما به نظرم می رسه حالا که نمی شه خونه تکونی آرمانی برای دلها کرد می شه یه کاری کرد از درون نپکیم. داغون نشیم از فشار کینه و حسادت. راهی که اغلب می رویم دوری کردن از منبع این اخلاق های کج و معوجه. ارتباطمون را برای یه سال تمام به حالت تعلیق در می آریم. مثل طبیعت که به خواب می ره ما هم یه سال دیگه طرف کسایی که استرس بهمون وارد می کنند نمی ریم. البته یه ارتباط هایی را نمی شه قطع کرد و کنار گذاشت. مثل ارتباط های خانوادگی افراد درجه اول. این نه به دلیل نیاز متقابل که به دلیل احترام ممکنه باشه. ضمن این که من با خیلی از این دوری ها موافق هم هستم................. می دونم که تعجب کردید الان که همه از نزدیکی دلها صحبت می کنند من از دوری حرف می زنم. راستش ما آدما در طول زمان تغییر می کنیم ٬ اخلاقمون ٬ نوع و سبک زندگی مون ٬ با آدمایی آشنا می شیم که ممکنه با ما همراه تر باشند. بیشتر باهاشون حال می کنیم .خیلی ها ازدواج که می کنند از خانواده خودشون دور می شوند . به نظرم این زن زلیلی نیست. این دوری به معنای پشت کردن به هسته خانواده نیست . یه هسته عشق مثل یه منظومه خورشید تازه تو دل کهکشان زندگی متولد می شه. انگار که یه شرکتی یه شعبه دیگه تو یه شهر دیگه می زنه. یه تکثیر دلبستگی تازه. یا شاید ما این قدر اختلاف پیدا می کنیم که دیگه همخوانی نداریم با دیگران پس چرا باید هی خودمون را زجر بدیم و ارتباط های کهنه قدیمی و زنگ زده را روغن کاری کنیم. تو دنیایی که شش میلیار آدم زنگی می کنه احتمالا ادمایی هستند که فکرشون نزدیک به ما باشه و ما از کنار اونا بودن لذت ببریم. و اما خونه تکونی به نظرم بهتره این تفاوت ها را بپذیریم و تو دنیایی با این همه استرس و فشار دنبال آدمایی باشیم که خیلی سبک زندگی شون باما تفاوت نداشته باشه. آدمایی هم که با ما تفاوت دارند را به حال خودشون بگذاریم و از رفتارهاشون آزرده نشیم. این جوری سیستم خودمون هم به هم نمی ریزه. [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 13:28 ] [ حمید ]
برای درشت کردن متن لطفا اctr را با + فشار دهید در گذشته های دور یعنی زمان رضا شاه سربازی غیر از این بود که حالا هست . مثلا با یه تیغ یه گروهان ۴۵نفره ریششون را می زدند!! تحقیر و تنبیه شاید زیادتر بوده باشه. اما مشترکات همه سربازها پوشیدن "گونیه" (لباس خاکی مقدس سربازی که خود سربازها بهش می گویند گونی!). به هر حال سربازی یه بخش عمده ای از خاطرات آدم را به خودش اختصاص می ده. قبلا که سپاه دانش بود این تجربیات را خانم ها هم داشتند اما خب دیگه دانش و کمالات همین طور می باره و فوران می کنه و از لایه اوزن هم زده بالاتر و دیگه اصلا نیازی به دانش گستری نیست. اونایی که رفته اند سرباز ارتش شده اند٬ همشون از نظامی های با دیسیپلینی می گویند که وارث ارتش زمان شاهنشاهی هستند و بسیار راضی هستند. اونایی ک سرباز نیروی انتظامی هستند بسته به این که بندر عباس باشند یا سیستان فرق می کنه اولی ممکنه پولدار بشه و بر گرده دومی ممکنه جونش را هم ممکنه بده شاید هم یه چیز دیگشو........ ما که کشته شدیم..... از قضا سربازی من تو نظامی بی در و پیکر افتاد که حالا اسمش را نمی آورم. سربازی ام به سه دوره جدا گانه تقسیم شد که من فقط یکی از اتفاقات یه مرحله را تعریف می کنم. دوره آموزشی تو این سیستم به نظرم نسبت به بقیه ( ارتش و نیروهای دیگه) سختر باشه. از اون خشم شبهای مسخره بگیر تا بیابونی که آبش قطع می شد شرتت بعد یه شب بارونی می چسبید به تنت و عین یه استخون خرت خرت بدنت را می سایید. یا باید سینه خیر می رفتی و سر و کله ات پر خاک می شد و آب قطع شده بود. این دوره برای من رلکس ترین دوران زندگی ام هم بود . باور کنید. رها از هر مسئولیتی . قبلا اصرار داشتم حتما مطالعه کنم. کتاب نمی خوندم خودمو جر می دادم. اما اونجا که کتاب نبود٬ گذشت زمان دست تو نبود٬ نگران نفس نفس زدن عقربه های ساعت و تلف شدن زمان نبودی چون اراده ات دست خودت نبود راحت بودی. به نظرم همیشه آزادی و حق انتخاب دهان آدمو یکی می کنه. آدم خر باشه بهتر و راحت تر زندگی می کنه این که یکی بهت بگه برو بمیر و تو هم با آغوش باز بری بمیری. یا بگند برو بکش و بعد تو بری بکشی همه مسئولیت را هم بیاندازی گردن اونی که دستور می ده. روانت بهم نمی ریزه. همه چیز زیر تیغ نقد من بود و البته در زمانی بودیم که یه فضای نسبتا باز سیاسی ایجاد شده بود. سال ۷۸ بود. این قدر گردن کلفت مثل "گنجی " بود که کسی دیگه به حرف زدن بقیه کاری نداشتند یا اگر می شنیدند فشار افکار عمومی اجازه نمی داد رفتاری از خودشون نشون بدهند. بگذریم......... اسم گروهان ما "سلمان" بود. خوابگاه گروهان ما به دو قسمت تقسیم شده بود ٬ لنگدرازها و لی لی پوتی ها. لنگدراز ها همیشه مقهور هنرمندی این قسمت بودند. چون هر کسی یه هنری از خودش نشون می داد. از جمله افراد هنرمند این گروه "خدایار " بود. خنده تو نگاهش موج می زد . یه جورایی دنیا چیزش هم نبود. راحت..... اما بعدا از ازدواجش و چیزای دیگه فهمیدم یه کم شیرین هم می زنه. دوره های مختلفی را باید می گذروندیم از جمله استتار کردن٬ شناخت اسلحه٬ وسایل ارتباطی و این جفنگیات. یه روز معلم از استتار و اهمیتش گفت . آخر سر هم گفت بریم تو صحنه واقعی امتحان کنیم. ما رفتیم تو بیابون های اطراف . خود پادگان تو بیابون بود اما خب از محوطه آموزشی دور شدیم . رفتیم استتار کنیم. بعد هر کس قرار شد بره خودش را قایم کنه. مثل بازی قایم شوشک بازی شده بود. و هی معلمه می رفت می گفت: سوک سوک........بیا بیرون استتارت خوب نیست و این حرفا... یکی رو خودش بوته های بیابونی ریخته بود ٬ یکی دیگه رفته بود تو یه سوراخ قایم شده بود...... خلاصه همه را یکی پیدا کرد و یا صدا زد که بابا پاشین بیایین بریم ناهار.......... یادم رفت بگم این نگهبان ها اگه اسم رمز را بلد نباشی و نزدیکشون بشی می تونن شلیک کنند می زنن ناکارت می کنند. حالا همه اومدن اما خبری از خدایار نیست. .....کل گروهان یکصدا اونو صدا می زدیم . اما مگه پیداش می شد. یه گروه تجسس هم تشکیل شد. معلم هم نگران بود رفته باشه نزدیک سیم خاردار یا رد شده باشه این نگهبان بزنه ناکارش کنه........ خلاصه نیومد که نیومد نفهمیدیم خوابش برده بود یا خواسته دهان معلم را سرویس کنه......... بعد چند ساعت دیدیم خدایار خندان و شلنگ اندازان می آد آفتاب به صورتش می خورد و یه چشمش را بسته بود .......... خیلی خوش بود که کسی نتونسته پیداش کنه.........یه پوزخندی هم گوشه لبش بود انگار که بخواد بگه هیچ کدومتون نتونستید پیدام کنید....... به مربی کارد می زدی خونش در نمی اومد از بس عصبانی بود........ می خواست بگذارتش سینه بیابون و تیربارونش کنه از بس ترسیده بود نگهبانا به جای سگ ولگرد کشته باشندش......... اما به خیر گذشت....... [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 6:35 ] [ حمید ]
برای درشت کردن متن لطفا اctr را با + فشار دهید استانبول یه شهر سنتی به نظر می رسید و این تصور من با اونچه که می دیدم همخوان بود.از هوای تمییز اون خیلی لذت بردم و از این که زیر نور آفتاب بعد بارندگی قدم می زدم یا می نشستم کلی حال می کردم. البته اگه قرار باشه یه مدینه فاضله ای برای خودم طراحی کرده باشم٬ شهریه که صبح که از خواب بیدار می شم زمین خیس باشه . یعنی شب یه آبپاشی شده باشه و هوا تمییز باشه. آسمون لاجوردی خیلی پر رنگ تر و سر زنده تر بود نسبت به آسمون این جا. این جور به نظرم رسید. هوا سبک بود. راحت نفس می کشیدم. درخت زیادی ندیدم. همش یا ساختمان های چند طبقه بود یا دریا و آسمون. روزها هوا خوب بود٬ اما شبا سرد می شد. از استانبول و مردمش خوشم اومد. فرهنگ غربی کاملا تو مغز مردم نفوذ کرده بود. مردمی آروم و مهربان. اما فقط یه بدی داشت٬ کسی غیر ترکی صحبت نمی کرد. من برای یه کم یخ گرفتن از اون کسی ک تو رستوران هتل کار می کرد کلی پانتومیم بازی کردم آخرش هم حالی اش نشد . بردمش دم یخچال و خودم را جر دادم و اخرش هم بلد نبود دستگاه یخ سازش را روشن کنه. منظورم این بود که انگلیسی بلد نیستند. زیاد به خودتون هم فشار نیارید بهتره یه کتاب استانبولی در سفر بگیرید و بخونید. اما من معتقدم وقتی به اکثر آثار باستانی می روی و شعری فارسی بالای یه کتیبه ای می بینی باید فارسی صحبت کنی که اونا هم یاد بگیرن فارسی صحبت کنند. نمی دونم این نظر منه. وقتی اونا مولوی" بلخی" که یه شعر به ترکی هم نگفته به غلط می گویند "مولوی رومی" و به خودشون می چسبونند باید فارسی هم یاد بگیرند حرف بزنند. راه به راه فقط مسجد ساختند انگار لج داشتند که شهر را از رومی بودن و مسیحی بودن نجات بدهند اما خب الان که مردم دارند با فرهنگ غربی زندگی می کنند و این فرهنگ غربه که یه سر و گردن از فرهنگ ترکی اسلامی بالاتره. این شهر از اون شهرهایی بوده که انگار زیاد دست به دست شده یه چند وقتی رومی ها می اومدن می زدن می کشتند یه چند وقتی هم مسلمونا٬ اما الان هویت شهر بیشتر اروپاییه . به جز چند زن ترک که خیلی هم کم هستند کسی حجاب نداره. یه چیزی که خیلی توجهم را جلب کرد زنهای سیگاری زیاد بود. به نسبت جنسیت زنان سیگاری زیادی داشتند. اما کلا مردم خوبی به نظر می رسیدند. خوش برخورد بودند. من که از بودن تو این شهر احساس خوبی داشتم همراه با حسرت که ملت دارند زندگی می کنند و ما باید همش غمگین باشیم. راستی اونجا امامزاده نداره دنبالش نگردید.!! [ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 8:51 ] [ حمید ]
برای درشت کردن متن لطفا اctr را با + فشار دهید شب گذشته این قدر بارون باریده که زمین ها هنوز خیسه و تو چاله چوله های خیابون هم آب بارون مونده. خاک زمین تیره تر شده یعنی انگار یه جورایی زمین آماده باروری شده. ساعت پنج بعد ظهره که باید زمان را بکشم . انتظارم برای این ترس همیشگی تو تهرانه که به موقع برسم٬ این که ترافیک غافلگیرم نکنه. بدترین رو دستی که ممکنه بخورم و اوقاتم تلخ بشه این بوده که به یه ترافیک بدون پیش بینی برخورد کنم برای همین خیلی زودتر از اونچه که فکر می کردم رسیدم. گرمای بعدظهر به تنه ماشین خورده و گرماش رخوت و سستی تو تن و چشمام انداخته . سکوت توی ماشین وقتی که دور از شهر باشی بیشتر به چشم می آد. تنهایی ات انگار به تصاعد می خورده. نسیم ملایمی می وزه و درختای سرو اطراف هم مسابقه زو گذاشته ان. آسمان لاجوردی و صاف را از قاب شیشه نگاه می کنم. گرمای داخل ماشین تنم را گرم خواب می کنه. این که می دونی بیرون سرده و تو توی انبوه گرمای دلچسب هستی پلکاتو سنگینتر می کنه٬ این قدر سنگین که بدنت لخت (به فتح ل فکر بد نکنید این جا آنتالیا نیست! ) و خمار می شه. خسته نیستم اما از وقت زیاد و خواب آلودگی صندلی را می خوابونم و دراز می کشم. کم کم می خوابم می بره. خوابی که گوش می شنوه . نیمه هوشیاری ٬می دونی یه ماشینی رد می شه اما خوابی٬ صدای هو هو نسیم تو درختای اطراف تو گوشمه . خورشید پایین تر رفته و من احساس می کنم از گرمای داخل ماشین کم شده. از سرمایی که تو ماشین خزیده چشمامو کمی باز می کنم. نگاهم به آسمون آبی روبرو که می افته هنوز صافه . چشمام می چرخه سمت راست یه لکه ابر می بینم. اون لکه ابر هنوز تو آسمون هست. اما چرا فقط همین تکه؟؟ زوزه باد قطع نمی شه اما لکه ابر تکون نمی خوره. انگار لکه ابر منگنه شده به سقف آسمون. به روبروم نگاه می کنم ...... به سمت چپ .......ابری نیست ........ دوباره نگاه می کنم به سمت راست و اون لکه ابری که از تو شیشه سمت شاگرد به چشم می آد. یه کم بشتر نگاه می کنم. ابر تکون نمی خوره......... نیم خیز می شوم.... بله چلغوز کلاغ های سمجی که تو آلودگی شهر آدما را تنها نگذاشته اند این جا هم هست. ....... سر چلغوز سبز یشمی اما بدنه اون سفید آهکی مثل یه شهاب رو به آسمون ... بدنش هم سر خورده اومده پایین. یادم رفته بود که این همراهی کلاغ ها همیشه هست حتا تو آسمون تصورات ما..... [ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 12:21 ] [ حمید ]
برای درشت کردن متن لطفا اctr را با + فشار دهید مش غلوم رضا مردی بلند قد بود که جاذبه زمین گوش های سنگین و بینی بزرگش را به خودش کشیده بود و از شونه ها یه کم خمیده شده بود. یه کلاه سیاه رنگ شبیه اونی که پت و مت داشتند سرش می گذاشت. وقتی سرش را می خاراند کلاهش رو انگشانش بالا و پایین می رقصید اما از سرش نمی افتاد. عکس های زنانی که لب ساحل آفتاب گرفته اند را دیدید که ..... کله مش غلومرضا به دو قسمت تقسیم شده بود زیر کلاه برفی و سفید بود ... سفید تر از بدن ماهرویان...... صاف و بی مو..... اما از پیشونی به پایین سوخته و قهوه ای و پر از چروک که به زحمت می شد چشمانش را از بین اون همه چروک تشخیص داد. خیلی اهل معاشرت و خنده با دیگران نبود . تودار و کم حرف بیلش را می گذاشت روی کولش و راهی مزرعه می شد. کشاورز بود یه گاو هم داشت که شیر و ماست خانوداده اش را تامین می کرد.دوتا پسر و یه دختر داشت. پسر اولش راننده تریلی بار کش بود و پسر دومش هم تو خونه بود. برادر اولش با این مملی خیلی تفاوت سنی زیادی داشت به نظر می رسید مش غلامحسین سالیان زیادی بچه دار نشده بوده . احتمالا تلاش بی وقفه شبانه روزی می کرده اما خب نمی شده..... با مقایسه هم سن و سالهاش و دید آدمای اون روزگار که بچه را نوعی بیل و کلنگ برای کار و کمک در مزرعه به حساب می آوردند خانواده کم جمعیتی بود. حالا به هر دلیلی بوده ما که نمی دانیم احتمالا شاید خانمش می دونست....... این را هم بگویم که ما تو مدرسه همیشه اتفاقات را با همدیگه رصد می کردیم. این بچه داشتن به قدری مهم بود که شنیده بودیم پدر حمزه که مرد مسنی بوده شب٬ لخت و عور وقتی برای داشتن بچه بیشتر تلاش می کرده سکته کرده و مرده....... آدم بمیره اما نه با ک.و.ن لخت. به قول مولوی" مرگ با صد فضیحت ای پسر....... بقیه اش یادم نیست شما خودتون تو دفتر پنجم مطالعه بفرمایید. بگذریم......مش غلوم رضا روزها وقتش را باغ به رسیدگی درختان میوه اش می گذراند و شب هم برای تنها گاوی که در خانه داشت پوشال یا همون ساقه های برنج های شالیزار را در جلوی گاوش می ریخت. گاهی این قدر درگیر آبیاری و کار بود که فراموش می کرد اطرافش چه می گذشت. مش غلامحسین بقچه اش به اندازه اندام خودش که همه می گفتند نردبان یزیده خیلی بزرگ و جادار بود به طوری که وقتی به کولش می انداخت کسی نمی دونست چه کسی زیر این باره. و طبق معمول چنان در خیال خودش غرق می شد که از اطرافش بی خبر بود. خودش این طور تعریف می کرد که: " تو خیال خودم داشتم می رفتم که یه لحظه فکر کردم صدای پایی پشت سرم می آید .شک داشتم اما چون با اون بقچه بزرگ نمی تونستم برگردم ببینم فقط یه کم کنار کشیدم که اگه الاغی یا آدمی می خواد رد بشه من سر راهش نباشم...... اما دیدم صدا قطع شد.... تو سکوت خودم داشتم می رفتم که دیدم انگار بوی سوختگی میاد...... اول توجهی نکردم اما دیدم انگار بوی سوختگی ودود همراه هم شد ... سرم پایین بود و جایی را نمی دیدم ببینم کجا اتش گرفته اما.......... یهو دیدم بوی سوختگی و دود همه جا را گرفت و پشتم داغ شد....... چند تا بچه تخس بقچه من را آتیش زده بودند........من تو اون دود اصلا هیچکدومشون را نشناختم اما..... نزدیک بود با این تخس بازیشون پیرن و پشتم بسوزه". [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 10:49 ] [ حمید ]
برای درشت کردن متن لطفا اctr را با + فشار دهید درشت می شه یه عالمه.... این هوا. چند روز پیش داشتم خیال می کردم مردم مصر و کشورهای دیکتاتور منطقه و حومه چقدر زجر می کشند که نمی توانند کتاب های نویسندگان توانای خودشون را بخونند یا روزنامه های آزاد داشته باشند٬ سایت هاشون فیلتر می شه...... بعد نویسندهاشون مجبورند فرار کنند برون اروپا و کانادا..... مردم هم باید بروند کتابهای نویسندگانشون را قاچاقی از یه دست فروش تو خیابون بگیرند اونم کپی کتاب را. چقدر اونا بد بختند (بر عکس ما) که ........ این که چه چیزی را باید بخونند٬ ....چه چیزی را باید ببینند ٬ ......چه چیزی را باید بفهمند را یکی باید بهشون دیکته کنه و " کنترل کنند"........... به نظرم کثیف ترین آدما کسانی هستند که اجازه و حق انتخاب را به دیگران نمی دهند. این آدمای ترسو که حرفشون در یه رقابت سالم و آزاد خریداری نداره سعی می کنند دیگران را "محدود" و " سانسور" کنند تا دیگران بهشون گوش بدهند. برای خودشون احتمالا استدلال هم دارند٬ " پاستوریزه" کردن فضای فرهنگی ..... گویی مردم را موجودات بی شعوری می دونند که اونا باید براشوت تصمیم بگیرن چی بخونند ٬ چه فیلمی را ببینند٬ چه فیلمی را بسازند و .............."کافر همه را به کیش خود پندارد".... اما خوشبختانه دوره این کارها گذشته. اون قرم پفی که تو مصر سرعت اینترنت را کم کرد.... مطبوعات را تخته کرد...... نویسندگان کشورش را فراری داد........ آخرش به گه خوردن افتاد. ما چقدر به این فرهنگ غرب مدیون هستیم...... چقدر بشریت باید دست اون کسی که اینترنت و رسانه ها را اختراع کرد ببوسه که بالاخره با این سیم خاردارهایی که دورما (مصری ها و یمنی ها)می کشند بتونیم بخونیم یا بشنویم و بفهمیم که چه خبره.......... این ها تخیلات یه مرد مصری بود. اون بیماری که فیلتر می کنه......... سانسور می کنه....... اخبار را گزینشی پخش می کنه... و می گیره........ می کشه............ می بنده.......... می زنه .......... یه " سلطه جوییه" (منظورم همین حسنی نامبارک و بقیه دیکتاتور های منتطقه آفریقایی هست با اون دیکتاتور های اروپایی و آمریکایی و اقیانوسیه ای و کرات دیگه ......) که می دونه داره دروغ می گه......می خواد از همه سواری بگیره.... و تنها راه سواری گرفتن اینه که رسانه های آزاد و مستقل نباشند تا حقیقت امور را به گوش مردم برسونند. چون مردم عقل دارند ٬ قدرت تشخیص دارند. اگه ایده های مختلفی بیان بشه( بی کم و کاست )می تونند و حق دارند که " انتخاب " کنند. یه برادری می گفت سی سال پیش شور قصه نویسی داشتم می رفتم کتاب می خریدم اما کتاب ها غیب می شد. بعد که بزرگتر شدم دیدم برادر بزرگم کتابها را معدوم می کرده چون اونها را منحرف کننده و خوب نمی دونسته . گفتم تو هر خونه ای یه دیکتاتور فسقلی هست. یادتونه؟؟...پوریا هم می دونه مگه نه پوریا؟ تو نباید کتابایی درباره تعبیر خواب بخونی....... [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 12:43 ] [ حمید ]
درباره این که چرا بعضی دوست دارند و اصرار دارند یکی را تو قفس ذهنی خودشون اسیر کنند دلایل زیاده. مثلا کمونیست ها می گویند شاید این حس مالکیتی که مردا نسبت به زنشون دارند بر می گرده به هزاران سال قبل٬ یا مثلا ممکنه یه مادری برای احساس تعلق داشتن یا" احساس امنیت" تو این دنیا ٬ از رشد و استقلال بچه اش جلوگیری کنه و تو قفس خودش و ذهنش نگهش می داره و اونو وابسته و ضعیف بار بیاره. اما این دلایل و احتمالا بهانه های دیگه ای مثل احساس مسئولیت یا احساس دلسوزی نمی تونه بهونه خوبی باشه تا کسی خودشو برحق بدونه کسی را " کنترل" یا " به راه راست" هدایت کنه. من فکر کنم این یه بیماریه. الان سوالی که تو ذهن من اومده اینه که آیا اصرار مردان برای توجیه حجاب زنان هم از همین خوی مالکیت و سلطه جویی تاریخی مردان نسبت به زنان ناشی شده یا علت دیگه ای داره؟ [ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 13:24 ] [ حمید ]
شبها جای شما خالی با یه زن و شوهر آمریکایی می نشینیم درباره مشکلات زناشویی صحبت می کنیم. یعنی من بیشتر سوال می پرسم و اونها هم جواب می دهند. کتابهای زیادی درباره این مشکلات خونده اند و جاهای مختلفی هم تدریس کرده اند . حتا برنامه تلوزیونی و رادیویی هم دارند توی آمریکا.من هم همش سعی می کنم حرفاشون را خوب بفهمم و بتونم برای کمک به دیگران ازش استفاده کنم. بالاخره آدما چار گوشه این دنیا شبیه هم هستند. می دونید چرا این حرفا زدم ؟ چون خیلی ها می گویند فرهنگ اونا غربی و این حرفاست اما آدم این سر گوشه دنیا از کنترل شدن بدش می آد اون سر دنیا هم که باشه بدش می اد. اشتراکات بیشتر از تاثیرات فرهنگی و قومیتی است. امیدوارم وقتی تونستم حرفاشون را درست و خوب ترجمه کنم کتابشون را راهی چاپ کنم . پیشرفت خوبه راضی ام. البته بگما اونا غیر مستقیم با من حرف می زنند. من کتابشون را دارم می خونم و ترجمه می کنم!! همون شعر من یار مهربانم و این حرفا....... عنوان کتاب " مشاوره پیش و پس از ازدواجه" امیدوارم برگردان خوبی از آب در بیاد. [ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 13:27 ] [ حمید ]
تحقیقات نشون می ده ۷۰٪ بیماری های جسمانی منشا روانی دارند. من می خوام به دوتا از بزرگترین عامل ها اشاره کنم. این که ما پرخاشگری کنیم یا تو خودمون بریزیم. راستی اگه یه نفر به شما فحش ناموسی بده یا تو خیابون بپیچه جلوی شما یا همسرتون شما را تحقیر کنه شما چکار می کنید؟؟ رفتاری که ما الان از خودمون نشون می دهیم (فحش دادن٬ کتک کاری٬ تو خودمون ریختن ٬) یه رفتار امروزی نیست . سابقه داره. این که ما مثل یه حیوان گلاویز بشیم شروع کنیم به بزن بزن کردن٬ یا متجددانه تر "فحش بدیم "و متلک بار طرف مقابل کنیم همه بر می گرده به یه رفتار دیرینه آدما. شکل رفتار اگرچه کمی تغییر کرده اما همون رفتار انسان اولیه است. اگه حوصله داشته باشید بهتون یادآوری می کنم که چقدر رفتارهای ما "نا آگاهانه " است. ریشه این رفتار ٬ یعنی جنگیدن به ناخودآگاه جمعی همه آدما بر می گرده. یعنی یه رفتاری که همه آدما در هر زمان و مکانی از خودشون بروز می دهند. زمان های خیلی دور اگه آدما با یه حیوان درنده یا "موقعیت تهدید آمیز" مواجه می شدند و احساس می کردند که از پس اون تهدید بر می آیند گلاویز می شدند. حسابی از زور بازو استفاده می کردند تا به دشمن غالب بشوند. این رفتار الان هم هست. امروز حیوان درنده در اجتماع وجود نداره اما آدمایی هستند که تو اتوبوس ٬ توی خیابون ٬ توی خانواده٬ توی اداره ما را تهدید می کنند. این تهدید از نوع احساس تحقیر شدگی ٬ احساس نادیده گرفته شدن٬ احساس "قربانی شدن" است که ما را دچار خشم و نفرت می کنه و مجبورمون می کنه با اون فرد گلاویز می شویم. اما خیلی وقتا با شخص گلاویز نمی شویم بلکه صندلی ماشینش را پاره می کنیم! شوهر تهدید کنه٬ بچه را کتک می زنیم یا وسایل آشپزخانه را می شکنیم٬ یا تهدید می کنیم (کلامی) ٬ عربده می کشیم٬ لجببازی و....... تعجب کردید؟....... این رفتار ها همه با رفتار یه انسانی از نظر ژنتیکی نزدیک به میمون است! گوریل ها......... استفاده از زور بازو برای غلبه بر عامل تهدید. سکه روی دیگری هم داره ٬ وقتی احساس می کنیم از پس عامل تهدید بر نمی آییم فرار را بر قرار ترجیح می دهیم. عامل تهدید می تونه غر زدن یه زن یا خواسته های تمام نشدنی یه بچه باشه. مردی که با همسرش بحث می کنه و در را می کوبه و از خونه بیرون می زنه٬ کارمندی که پشت سر مدیرش صفحه می گذاره٬ کسی که احساساتش را سرکوب می کنه و تو خودش می ریزه٬ مردی که روزنامه و کنترل تلوزیون به دست می گیره که به صحبت همسرش گوش نده٬ همه به نوعی فرار می کنند. .....یا بیشتر از اون طلاق و مهاجرت به کشور دیگه .....همه فرار کردن است اما به شکل جدیدترش . " الفرار"........ خب راه حل چیست؟ در هر دو حالت ما بازنده ایم. اگر دعوا و بزن بزن راه بیندازیم از اداره پرتمون می کنند بیرون٬ همش هوار بکشیم٬ عربرده کشی کنیم فشارمون می ره بالا ٬سکته قلبی می زنیم یا تپش قلب و هزار درد بی درمان دیگه..... اگر هم فرار کنیم یعنی هی بریزیم تو خودمون میگرن می گیریم٬ ....رابطه ما سرد می شه٬... دیگه از طرف مقابل خوشمون نمی آد٬... هر رفتار ولو کوچک که قبلا به راحتی از کنارش رد می شدیم بزرگ و چندش آور می شه.... کم کم کار به جایی می رسه که دیگه از طرف مقابل متنفر می شویم. اما همسر و بچه و والدین که حیوان درنده نیستند که شکمشون را پاره کنیم یا ازشون فرار کنیم. این جاست که دچار" تعارض وحشتناکی" می شویم . چیزی شبیه موقعیت اره دو سر. ......نه راه پس داریم نه راه پیش. پس راه حل چیست؟؟ .. راه حل نه عربده کشی و گلاویز شدنه نه سرکوب احساسات چون اگه جواب می داد که این همه قتل و اعدام اتفاق نمی افتاد. راه حل در "گفتگو" است. اما نه این طوری که حالا گفتگو می کنیم ...... این که بیاید مرکز من یه دوره براتون کلاس بزارم و یادگیری مهارت های قاطعیت در برابر افراد سلطه جو٬ شیوه انتقاد کردن صحیح٬ و غیره را بهتون آموزش بدم........ این هم از بازاریابی خدمات ما! [ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 10:29 ] [ حمید ]
- کسانی که تحمل درد کشیدن دیگران را ندارند از خواندن این متن اجتناب کنند!! من این اتفاق نادر و به یاد موندی که برای دوستانم افتاده را می گم و قول می دم که امانتدار خوبی باشم و هیچ تصرفی در اون واقعه نکنم و همه چی را راست و حسینی براتون بگم. البته شاید از شنیدنش خیلی تعجب کنید که مگه می شه؟.... اما شده..... حالا چه شما بخواهید قبول کنید چه نخواهید..... تو مدرسه ما یه بچه ای بود که همه "کله دو سری " خطابش می کردیم. انگاری یه نفر با دوتا دستاش٬ همزمان محکم زده بود تو گوشاش و کله و پیشونی اش زده بود بیرون. عین یه دارکوب. وضعیت دندوناش هم خوب نبود . یه لبش همش آویزون بود. وقتی هم حرف می زد فش فش می کرده و آب دهانش می پاشید تو سر و صورت همه. من که فکر می کردم احتمالا سرش را لای گیره گذاشتند یا پدر و مادرش به جای بالش از تخته استفاده کردند...... . هوش پاینی هم داشت. گاهی سرش را دیوانه وار می کوبید رو تخته سیاه... گاهی هم بچه ها مجبورش می کردن به بچه ها شاخ بزنه...... خیلی هم جاه طلب بود. دوست داشت همیشه مورد توجه معلم و ناظم باشه. گاهی ناظم به عنوان بادیگارد ازش استفاده می کرد٬ برای باز کردن راه یا تنبیه دانش آموزانی که معلم زورش به اونا نمی رسید. "کله دو سری" مامور می شد به حساب اون فرد خطا کار برسه. شما هم می دونید که آدمای بی هویت وقتی یه ذره بهشون بها داده بشه به جای کلاه سر طرف را می برند..... چنان با شدت و خشم همکلاسی خودش را می زد که انگار باباش را کشته..... راه را هم خوب باز می کرد...... جمعیت را هم خوب پراکنده می کرد.....عین یه کرگدن سرش را می انداخت پایین و هرکسی سر راهش بود را به سمت راست وچپ پرت می کرد انگار که داره از تو یه کشو دنبال لباس خاصی می گرده و همه را به بیرون پرت می کنه تا لباسش که شاید یه شرت مامان دوز باشه پیدا کنه..... یه همچین زوری داشت.شغل پدر "کله دو سری" عقیم کردن چهار پایان بود. فلسفه این کار این بود که دیگه مثلا خره دنبال بازیگوشی نره و بارش را درست ببره..... بچه ها همیشه شغل شریف پدرش را مسخره می کردند........ و "کله دوسری" اعتقاد داشت که شغل پدرش دست کمی از یه لحاف دوز نداره..... کله دوسری زور زیادی داشت اما "بصیرت" نداشت. صبح روز برفی که معلم ها به دلیل راه بندان و سرما نیومده بودند. بچه های تخس و بازیگوش مدرسه "کله دو سری" را دوره کردند و ازش خواستند که به اونا نشون بده که چطور یه اسب را اخته می کنه..... اولش محل نمی گذاشت اما کم کم بچه ها رگ غیرتش را تحریک کردند و یکی هم داوطلب شد تا اون به طور سمبلیک نشون بده..... یعنی از اولش هم قرار بر این بود که نشون بده مثل پانتومیم..... "کله دو سری" مثل یه نظامی که طرف را مورد بازدید بدنی قرار می ده. از پشت با بیرون پایش پاهای هاشم را باز کرد بیشتر از عرض شانه ها..... چند بار هم از زیر پاهای اون رفت و آمد کرد... گاهی سرش می خورد به "چیز حساس" هاشم و هاشم هم قلقلکش می شد و نیشش باز می شد..... وقتی حسابی مقدمات کار را مهیا کرد به پشت هاشم رفت..... با شور و هیجان توضیح می داد که: هاشم به حالت اسب سوار ایستاده بود و ریسه می رفت بقیه هم دور و بر هاشم و "کله دوسری " حلقه زده بودند و می خندیدند. ناگهان عربده هاشم به هوا رفت.......دهانش بیشتر از وقتی که از معلم کتک می خورد باز شده بود..... و من دندونای آسیایی اون را دیدم.... قسم می خوردم.... کلاغ ها ترسیدند و از روی درخت های حیاط مدرسه پر کشیدند........ من نگاه کردم دیدم "کله دوسری " بیضه های هاشم را تو دستش گرفته و فش فش می کنه و زور می زنه ....ترق.........ترکوند..... "کله دو سری" کار خودش را کرده بود اون در عقیم کردن هاشم سنگ تمام گذاشت..... هاشم راهی بیمارستان شد و تا آخر عمر عقیم ماند... که اگه در زمان قاجاریه بود یه پست شاهی نصیبش می شد٬ خواجه حرمسرای ناصر الدین شاه!!........... [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 16:14 ] [ حمید ]
آمار طلاق ٬گله و شکایت های وبلاگ ها و حرفای مردم بیشتر متقاعدم می کنه که کارکرد خانواده سنتی تو ایران به سر اومده و باید یه جورایی این ساختار متحول بشه. قبول دارید اگه قرار بر انتخاب باشه ٬شاید ۹۰ درصد کسانی که الان دارند با همسرشان زندگی می کنند ٬ اگه فرصت تجدید نظر داشته باشند٬ حاضر نیستند به این زندگی ادامه بدهند؟؟ ممکنه خیلی ها ازدواج مجدد داشته باشند. بعضی دوباره به فکر بیفتند که این هم مثل بقیه است٬ اصلا ازدواج نکنند اما فرت فرت ارتباط های متعدد برقرار کنند و به هم بزنند. فیلم های زیادی از جمله همین فیلم جدایی نادر نشان از بحران در ساختار خانواده داره. انگار یه نیازهای دیگه ای برای مرد و زن امروز پیش اومده که این ساختار پاسخگو نیست. از طرف دیگه کسانی را هم دیدم که بعد از طلاق وارد رابطه های تازه ای شده اند و از رابطه لذت می برند اما دیگه تن به ازدواج نمی دهند. یعنی آدما انگار دوست دارند و صد البته نیاز دارند که وارد رابطه ای بشوند و تنهایی برای اونا غیر قابل تحمله اما باز هم حاضر نیستند که وارد یه ساختار تازه ای به عنوان "ازدواج" بشوند. علت یه نیاز اساسی و خیلی ساده و بنیادی است- نیاز به دلبستگی . نیاز به این که کسی را دوست داشته باشی و کسی هم دوستت داشته باشه٬ احساس تعلق. این نیاز شاید ابتدایی ترین نیاز بعد از نیاز به بقا باشه که توسط مادر ارضا می شده . اما این نیاز اگر چه خیلی مهمه و حیاتی گاهی با نیازهای دیگه ما در تضاد و تقابل قرار می گیره. نیاز به "آزادی". آدم آزاد به این دنیا می آد. حداقل ما این طور تصور می کنیم. فکر می کنیم که این حق آدمه که خودش سبک زندگی و سرنوشت خودش را به دست بگیره. اما من این جا منظورم از آزادی٬ مباحث سیاسی و اجتماعی نیست. آزادی در عمل و حق انتخاب در زندگیه. به نظر می رسه وقتی آدما یه سطحی از نیازهاشون ارضا بشه یا اصلا بفهمند که نیاز اساسی اونا چیزی بیشتر از نیازهای روزمره است حاضر نباشند که از خیر اون بگذرند. جالب اینه که شک نمی کنیم که برای خیلی کارها باید مهارت بیاموزیم . مخصوصا رانندگی. می دونیم باید قبلش بریم این مهارت را یاد بگیریم والا می زنیم هم خودمون را آش و لاش می کنیم هم دیگران را و کلی خسارت هم ببار می آوریم. اما برای براورده کردن مهمترین و اساسی ترین نیازهامون این نیاز را حس نمی کنیم. این که چطور در عین محبت و دوستی حریم شخصی افراد و خودمون را رعایت کنیم . برای یه رابطه خوب و کارآمد چهارتا مولفه در نظر گرفته شده. صداقت(هماهنگ بودن کلام زبان بدن و درون) ٬ صراحت(شفافیت پیامی که می خواهیم بفرستیم)٬ احترام بی قید و شرط٬ و آزادی . تو خانواده های ایرانی عموما٬ مردان یا زنانی " سلطه جو" پیدا می شه که سعی می کنه به دیگران سلطه پیدا کنه . این سلطه جویی اغلب نا محسوس و غیر قابل لمسه . حتا برای کسانی که تحت سلطه قرار می گیرند. احتمالا برچسب های قشنگی هم بهش می زنند این آدما مثلا می گویند ما "شم مدیریتی " داریم. اما اصلش همون فریب دیگران است. ریشه روانشناختی این رفتار هم احساس نا امنی در این جهان در دوران کودکی است. کنترل کردن دیگران٬ تعیین محدوده برای دیگران٬ تمسخر عقاید دیگران٬ دلسوزی مرض گونه٬ دخالت کردن تو مسایل شخصی٬ تحریک دیگران بر علیه یه شخص از نشانه های این آدماست. این آدما صادق نیستند به دیگران احترام نمی گذارند و برای آزادی دیگران ارزشی قایل نیستند البته تظاهر می کنند اما در عمل نه. حداقل من خودم به این آدما آلرژی شدیدی دارم. همیشه به خودم گفتم تو این کره خاکی که سه چارمش آبه!.... آدمایی هستند که دوست داشته باشند با من ارتباط داشه باشند و سلطه جو هم نباشند. فکر کنم تو هر خانواده ایرانی یه دیکتاتور فسقلی باشه. این همون فرد سلطه جوئه. اما خب این رفتار و نقش بازی کردن دوامی نداره و دیر یا زود ادما یادشون می افته که می خواهند ازاد باشند این که می زنند زیر همه چیزی و ترجیح می دهند تنها باشند ٬ هزار سختی را تحمل کنند اما زیر سلطه کس دیگه ای نباشند٬ یا از هم جدا می شوند یا این که طلاق عاطفی اتفاق می افته باهم مثل دوتا هم خونه کنار هم به صورت" مسالمت آمیز" به خاطر برخی مسایل و ملاحظات زندگی می کنند. [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 10:25 ] [ حمید ]
ای آمپریالیسم آدمخوار.... اوهوی جهان خوار !.... ای بی ناموس! ...ببین به حرف من گوش کن تا نیومدم با لگد بزنم تو قسمت ناموسی ات پایه های برج ایفلت را خراب کنم. ....گوش کن به من کاکا سیاه لندهور این حرفایی که می خوام بزنم خیلی موهمه٬ ..خیلی زیاد. اون گوشای آینه تریلی ات را باز کن می خوام دو کلوم حرف حساب باهات بزنم. شنیدم به مردان و زنان ۹۹٪ و خرده ای٬ که برای احقاق حقشون اومدن خیابان توهین کرده این. شنیدم مزاحمشون شده این. خودم تو تلوزیون دیدم هولشون می دادین... والا قباحت داره. بابا مثل تو فیلم هاتون برخورد کنید (البته من مطمئن هستم برادران غیور و جان برکف حقوق بیکاری و بیمه شون و وکیلشون به راه هست و خطری از این بابت تهدیدشون نمی کنه....). بهشون می گفتید :" می تونی ساکت باشی چون هر حرفی بزنی بعدا علیه تو استفاده می شه" . خب این حرف را عملی کنید. بزار یه خبری که تازه شنیدم را بگم. البته امیدوارم شایعه باشه. شنیدم اون دور و برای کاخ سفید ٬ نه ببخشید کاخ سیاه (آخه هرچی کاکاسیاهه ریخته تو کاخ ٬ آخه من نمی فهمم چه معنی داره یه کاکا سیاه بشه رییس جمهور. این با سیستم ظالمانه و طبقاتی اون کشور جور در نمی آد. همه تصورات من به هم ریخته ..... بی عدالتی.... ظلم به مردم.... آخه چطور ممکنه یه سیاهپوست بیاد تو اون سطح. چرا با تصورات من بازی می کنید؟ نامردا....).می دونی من حیرت کردم آخه بچه بودم که تو رادیو و تلفسیون می گفتند که "کاخ سیاه" الان من می فهمم چقدر اون زمان نویسنده رادیو می تونه پیش بینی کنه٬ پیش بینی بکنند که یه روزی این شعارشون تحقق پیدا می کنه .باریکلا..... آفرین... آره داشتم می گفتم٬ شنیدم تو بیابونای اطراف "کاخ سیاه "تو صحرای نوادا.......چی؟ فاصله داره؟ ... چه فرقی می کنه تو نقشه به اندازه یه بند انگشت که بیشتر با هم فاصله نداره.... حالا... رفتی یه زندان راه انداختی مثل آلکاترا..... بعد جوان های مردم ٬ اون با غیرت هایی که تو خیابون اومدن را بردی اونجا. بازجوها نوشابه های کوکاکولا را تو اون گرما بالا رفتند و بعدش نوشابه های خالی را به قسمت منتها الیه جوان های مردم فرو کرده اند ای تو روحتون........... شنیدم با لگد می زنند تو ناموسشون ..... با باتوم هم همین کار هایی که گفتم را می کنند ٬ شنیدم سرشون را می کنید تو کاسه توالت.... شیندم خواهر مادر و کس و کارشون که تو جنگ ویتنام جنگیده اند را به فحش کشیده اند... فحش ناموسی های زشت زشت.... دادگاه های گروهی و اعتراف گیری زورکی را انداختی.... بی صفتا ! نا مردا! شما که این همه مذهبی هستید و هی می گویید ما به بایبل مقدس اعتقاد داریم پس کو؟؟ اون حضرت مسیح می گفت اگه کسی به من سیلی بزنه بیاد تو اون گوشم هم بزنه. شما که دین دارید پس انسانیت شما کجا رفته؟؟ بی شرفا........... با خانواده اش چکار دارید؟؟ ما سی و اندی سال پیش شاه را به خاطر همین کارهایی که یه صدمش هم نکرد بیرون انداختیم. چرا طرف را از زندگی ساقط می کنید با زن و بچه اش چکار دارید. شنیدم جوانان غیوری که تو خیابون وال استریت اومدن را تو سلول های انفرادی انداختید.....زن نمی تونه شوهر و بچه هاشو ببینه .... ای تو روحتون............ بابا یه ذره انسانیت را سرلوحه کارهاتون قرار بدید. بیام بزنم تو اون قسمت حساست؟ بزنم پایه های برج ایفلت را بپکونم؟! ..هان؟ ...من خیلی امیدوارم که این حرفایی که شنیدم همش شایعه باشه. دروغ باشه. سلام به میشل خانم برسونید بگو بابا دوتا بچه زاییدی اما چقدر خوش استیل موندی باریکلا... خنده هاتو دوست داریم. [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 10:28 ] [ حمید ]
از اون زمانهای گذشته که من یادمه سوار اتوبوس که می شدیم وقتی به قضاوت راننده٬ کسی خطایی نا بخشودنی می کرد٬ راننده به دری وری گفتن و فحش دادن مبادرت می فرمودند همه مسافرا هم در تایید راننده سرشون را مثل زرافه دراز می کردند و چندتا لیچار هم بار اون راننده یا ماشین های اطراف که خطاب راننده اتوبوس بود می کردند. حالا هم همین طوره؟.... بله اون هایی که رو میله کنار راننده می نشینند این وظیفه خطیر را انجام می دهند. البته اگه راه بندان بشه و ما علاف بشیم ما هم با غیرت تمام در صحنه حاضر می شیم. ما باید در تایید چیزی که می شنویم یه حرفی بزنیم والا یه خائن محسوب می شویم یا یه منگ لالمونی گرفته.... سوار تاکسی که می شدم راننده تاکسی قیج قاج که می رفت٬.... انحراف به راه راست می کرد ٬...بی راهنما....... یا ترمز ناگهانی.... پیچیدن تو شکم یکی دیگه٬..... تفسیر از واقعه که می داد همه مسافرا با سکوت تایید می کردیم. یا حتا اگه شروع به فحاشی می کرد به راننده های دیگه ما هم در تایید صحبت هاش چند تا جمله قصار یا سخنرانی سر می دادیم. با ماشین خودمون که رانندگی می کنیم .... اون راننده اتوبوس یه بیابونی نره خر محسوب می شه که فکر می کنه خیابونا مال اونه...... اون راننده تاکسی هم یه حماله..... اونی هم که کنار ما داره رانندگی می کنه می شه شتر مرغ یا کسی از پشت سر چراغ می زنه که می خواد سبقت بگیره بهمون بر می خوره و چندتا فحش می دیم... اون خانمه می شه لاکپشت که باید سوار ماشین لباس شویی بشه راستش رنگ حقیقت و واقعیت به موقعیتی که ما توش هستیم بستگی داره! یعنی هر جا پا بده ما حقیقت را به سبک آفتاب پرست تفسیر می کنیم.... [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 7:43 ] [ حمید ]
نمی دونم من حق دارم در این باره حرف بزنم یا نه . یعنی نمی دونم اصلا این موضوع به من مربوط می شه یا نه. این که حریم شخصی ما تا کجاست؟ این که ما می تونیم درباره یه خانمی که هنوز حرفشو نشنیدیم قضاوت کنیم؟ فقط این را خوب می دونم که آدما وقتی مشهور می شند٬ وقتی به قدرت می رسند محافظه کار تر می شند. یعنی خیلی مراقب هستند که مبادا حیثیت اجتماعی شون یا وجه هنری شون خراب نشه. بین طرفداراشون جایگاهشون نیاد پایین. حالا یه شخص چقدر می تونه درباره فکری که می کنه ایمان و عقیده داشته باشه که حاضر بشه همه آبروشو سر این کار بگذاره. اون دختر مصری چرا عکس های شخصی اش را رو بند اینترنت آویزون کرد که همه ببینند چی می خواست بگه؟ می خواست بگه آدم ها را از زیپ شلوار نباید دید؟ تو تاریخ معاصر زنانی چون بی بی خانم استرآبادی برای تحصیل دختران اقداماتی می کردن اما یهو می دیدی فردا مدرسه را تخریب کرده بودند و گل گرفته بودن که زن حق درس خوندن نداره. یا یه زمانی فکر می کردن که زن اگه از تو اون کیسه و برقعه بیاد بیرون دیگه فاسد محسوب می شه. همین رضا شاه وقتی با مادر محمد رضا ازدواج می کرد دختره بیست و چهار سالش بود اون زمان فکر می کردن یه دختر ترشیده است. می خوام بگم چقدر زمانه تغییر می ده دید ما آدما رو. خیلی سخت نیست یه روزی را ببینیم و پیش بینی کنیم که ارزش ها یا خط کشی هایی که بین زن و مرد می کنیم ٬ یه روزی همش برچیده بشه. اصولا ما خط کشی می کنیم چون نمی شناسیم. یعنی برای راحتی ذهن خودمون می گیم زن و مرد. می گیم روستایی و شهری ٬ ایرانی و خارجی چون مخ ما حاضر نیست زیاد وقت بگذاره بشناسه. میخواد یه جواب راحت تو دستش باشه تا الاکلنگ ذهنش تعادل داشته باشه . اگه ندونه به هم می ریزه. اما واقعا چقدر این تفاوت ها از نگرش ما نشات می گیره؟ چقدر تربیت و تاریخ گذشته ما تاثیر داره تا تفاوت "وجود" خود آدما؟ من که نمی دونم. اما الان می دونم به در و دیوار زدم خودمو تا بگم نشنیده قضاوت نکنیم. خیلی ها آبروشون را برای تحولات اجتماعی که مد نظرشون بوده هزینه کردن. خیلی ها هم جونشون را از دست دادن. می گویند اون زمانی که رضا شاه کشف حجاب کرد یکی از دلایلش این بود که تروریست ها و دزدهایی تو این لباس می رفتند و آدم می کشتند که یه صحنه اش هم تو فیلم هزار دستان بود. همه به رضا شاه فحش دادند اما الان می فهمیم چه خدمات بزرگی کرده. [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 9:18 ] [ حمید ]
شاید تو این شرایطی که ما هستیم کسی بهتر از اصغر فرهادی نمی تونست پیام مردم ایران را به دنیا برسونه. بابا هر کی که یه تریبون دستش می افته نفرت و عربده کشی می کنه و از بزاق دهانش نفرت و تفرعنه که می پاشه رو سر و صورت رسانه ها اما والا... بلا از جنس ما نیست. این جا عراق نیست. آخه خیلی ها تو غرب ایران را با عراق از نظر فرهنگی و سیاسی و زبان یکسان می دونند. فکرش را بکن!! به قول کیوان " کاش ایران به جای این همه اکبر چندتا اصغر مثل فرهای داشت" [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 8:31 ] [ حمید ]
دختر بچه زنگ زده به باباش می گه:" بابا زود بیا خونه می خوام فیلم ترسناک ببینم".
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 9:32 ] [ حمید ]
ممتد ترین خاطره خوش من که در این سالها هیچ گاه کم نشده و همیشه از دیدنش لذت بردم کسیه که همیشه از دیدنش لذت بردم و عاشقانه نگاش کردم. حتا از بچه گی هم عاشقش بودم این را اعتراف می کنم. تو خیابونای دبی٬ بین اون ساختمون های بلند غیبت و نبودنش را بیشتر حس کردم. چقدر دلم خواست در کنار تو قدم می زدم. وجود تو همیشه زیبا بخش لحظاتم بوده. قدم زدن در امتداد نگاه تو حس غریبی است که به کلام در نمی آد.... آه....چقدر دلم برات تنگ شده معشوق من. دلبرک من. نفس گرم تو همیشه نوید بخش زندگی ام بوده است . قد رعنای تو خوش نواز ترین تصویریه که از این دنیا داشته ام. همه آمدند و رفتند اما تو همیشه با من بوده ای. دستهایم که به دور گردن و کمر تو که حلقه می شود حلقه ی بندگی منه. تو می دونی که شایسته ستایشی و من ترا می پرستم. بوی خوش تن تو دلفریب ترین و آرامش بخش ترین عطر دنیا بوده . در چشمان من دست کشیدن به تن ناز تو یاد آور زیباترین لحظه ها بوده است . من در آغوش تو و تو در دستان من . زیبای جاودانه من!... بهترین! ...گذر زمان اگرچه رنگ رخسار تو را عوض می کنه اما چیزی از جذابیت تو کم نمی شه. این زمانه که در پنجه های تو اسیره٬ ...اسیر زیبایی همیشگی توئه. چه تن پوشت از رنگ سفید باشه یا که سبز نو رس. همیشه یه سر و گردن از همه لحظه ها بالاتر بوده ای. یادته خیلی وقتا من زیر سایه نگاه تو عمیق ترین و آرام ترین نفس هامو کشیدم. یادته خیلی وقتا که موهاتو پریشون رو صورتم کردی من در سایه نگاه تو خوابیدم و خواب هفت اقلیم را دیدم؟؟ می دونی عطر زندگی را در سر انگشام حس می کنم وقتی تو موهای تو گره می خوره؟ می دونی وقتی موهاتو تو دستم می گیرم اون لحظه اخر که موهات داره از لای انگشتام فرار می کنه را خیلی دوست دارم؟ لختی موهات رو دوست دارم . وقتی باد لای موهات می پیچه خورشید روزن نوریه که با رقص موهای تو سوسو می زنه. همیشه زیباترین تابلویی بوده ای که من دیده ام. دیده ای که ساعت ها نشسته ام و گردش باد تو موهاتو نگاه کرده ام. و تو هم زیبایی ات را به همه بخشیده ای. بید مجنون عزیزم! همیشه دوستت داشته ام. [ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 9:46 ] [ حمید ]
تحصیل در دانشگاه علاوه بر مزیت هایی که همه ازش خبر داریم٬نتیجه دیگری داره و اون اینه که به جای پرداختن به " معلول" و آنچه که حادث شده به " ریشه " ها و دلایل یه پدیده می پردازه. به دلیل این که بعضی ها آدرس غلط می دهند و موجبات فریب و عقب ماندگی از نوع دیگری می شوند لازم دیدم این مساله را بیان کنم. یه فرد بیسواد در حوزه ای که درباره اون حرف می زنه عموما "کلی گویی" می کنه. و این عوام فریبی موجب ادامه انحراف افراد و بی توجهی به ریشه مشکلات می شه. برای مثال ممکنه خیلی ها آخوندها را عامل بدبختی ایران بدونند در حالی که من این طور فکر نمی کنم. مشکل در افراد دزدی است که در گوشه و کنار وجود دارند و سعی در پوشاندن نقش خودشون در فلاکت های به بار اومده دارند. تلقی رایج ما از" دزد" فردیه که قالپاق ماشین می دزده یا حواله بانکی را جعل می کنه اما دزدی فقط این نیست. بزرگترین دزدی خود را جای چیزی یا کسی که نیستی جا زدنه. کسی که دیپلمش را با زور گرفته ٬با سهمیه وارد دانشگاه شده و به دلیل هوش پایین یا نخوت و تکبر نتونسته یه لیسانس بگیره می آد و خودش را "مدیر" و دارای توان مدیریتی جا می زنه یه دزده. مفهوم مدیریت توسط یه کارگر تراشکاری دزدیده شده. خوی سلطه جویی و دیکتاتوری ریشه در وجود چنین افرادی در خانواده هایی داره که مستقیم یا غیر مستقیم سعی در کنترل دیگران دارند. خسارت های مادی و معنوی که چنین افرادی به جامعه می زنند بسیار بیشتر از یه آخوند یا دشمن خارجیه.
[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 6:54 ] [ حمید ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||